تبليغاتX
دنیای پسرک تنها

شروعی دوباره

یکشنبه دهم آبان 1388

دوباره سلام 

دارم بر می گردم

نوزده آبان، میام با یه جایه جدید

Http://Sinehashtom19.blogfa.com

پایان پسرک و آغاز اردلان

شنبه یازدهم مهر 1388

بعد از دو سال پسرک هم تموم شد

اکثر خاطراتم با پسرک بود

تموم شد، مدتی نیستم، با اردلان در دنیای دیگری

دوباره بر میگردم

شب جنجالی، جالب و احمقانه ای بود

به طرز وحشتناکی آرومم

کلام آخر:

پسرک برای همیشه مُرد.

اوه خدای من 2

دوشنبه ششم مهر 1388

برف می بارید.
زمینه ی آن شب تاریک، سفید و روشن بود.
سه تن بودیم؛ او، من و تنهایی ِ مان.

می خواستیم زندگی را بدزدیم، ولی ممکن نبود.
پس قسمت کردیم، تا سهمی بیشتر داشته باشیم.

داشته هایم را با نداشته هایش جمع زدیم.
قدرتِ نداشته هایش بیشتر بود،
داشته هایم را در خود بلعید.

صدایمان در پوستِ برف، زوزه می کشید.
به سان زوزه ی گرگ ها، زمانی که قبیله رئیس می یابد.
به سان صدای قدم های کودکی به دنیا نیامده،
- که فقط به گوش ِ والدینش آشناست -

صدای ما، پدر ِ آسمانی مان را می خواند.

پ ن : شاید متوجه نشود، ولی به نداشته هایش، قسم، که گفتم.

اتوبوس ِ من

دوشنبه ششم مهر 1388
اتوبوس شماره 21

حراست محترم دانشگاه به اتفاق مدیریت فوق برنامه محترم تر
طی اقدامی نمادین، لطف نمودن، به بنده امر فرمودن،
صبح امروز در خدمتشون باشم.
قرار بر این بود، تا روبروی خوابگاه دختران منتظر باشم، بعد
40 نفر از ورودی ها رو بلند نموده وارد اتوبوس کرده
و تا محل اردو مال خود خودم باشند.


چشم هام 18 تا شده بود،
باور این که خود دانشگاه این امکان رو بهم داده، خیلی سخت بود.

کلام آخر اینکه:
خدایا حراست ما را حفظ بفرما

پ ن: درس خوندن و دانشگاه رفتن چقدر خوبه


------------------------------------

اتوبوس شماره 27

همه چیز طبق برنامه پیش نرفت.
اتوبوس شماره ی 21،  در اصل یه اتوبوس نبود.
اون، یه مینی بوس بوگندو و کوچولوی 17-18 نفره بود.

اول فکر کردم که امروز روز شانسم نیست.
ولی یه حرکت زدم در حد بین المللی

سرنوشت رو عوض کردم، اونم با اتوبوس شماره 27
خوب بود. راضی بودم.

کلام آخر:
من عاشق ِ دوشنبه هام.

پ ن : بازم من مهره ها رو چیدم.

اوه، خداي من

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

به سرم كه بزند
شايد، وضو، با شيشه ي الكلي بگيرم
نمازم را كنج فاحشه خانه اي
-با مهري از خاك پاي آن فاحشه ي زيبارو -
قامت ببندم.

زيرا كه از هر دالانش، صداي "اوه، خداي من" است،
كه به گوش مي رسد.
همگان تسبيح گوي خدايند.

مرد با هنّ و هنّ ِ لذت خيزش،
عرقريزان، خداي را شكر مي كند،
و زن با فرياد هاي گوش نوازش،
مرد را به دين داري و خداپرستي ِ بيشتر، تشويق مي كند.

عرش به لرزه در مي آيد،
آه، كه از اين جا مقدس تر، پيدا نمي شود.


پ ن: هرصبح، اين بوي خداست، كه مرا بيدار مي كند.

امروز، اردلان ...

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

درست، ۳۰ دقیقه‌ی بامدادِ ۱۵ شهریورماهِ چندین سالِ پیش،
قطار زندگی‌ام، به ایستگاهِ زمین رسید.
مسافرش را در ایستگاه، تنهای تنها رها کرد،
و گریه‌های مسافر بازمانده‌اش، مانع ادامه‌ی حرکتش نشد.
امروز هجدهمین سالگرد تنهایی را فوت می‌کنم.


پ.ن  بسیار شادم؛ زیرا کسی بزرگیِ اندوهم را نمی‌داند.
پ.ن  آه،‌ قطار بعدی کی خواهد آمد ...؟

تنهایی ...

چهارشنبه چهارم شهریور 1388
ای کاش اعتقاد می توانستم داشت
وقتی به يک نفر - نه بيشتر - بگويم:
- « خيلی تنهايم! »

نه تنها با لبهايش ، با چشمهايش ، با خطوط چهره اش؛
بلکه حتی:
با خونش ، با رگها و مويرگهايش
به حرفم نخواهد خنديد ؛

آنوقت به او می توانستم گفت:
- « تنهایی:
از شکنجهء تحمل آنکه دوست نمی داری و دوستت دارد ؛
از موريانهء تحقيری که رگهايت را می جود اما غرورت بتو فرمان سکوت
مى دهد:
وحشتناک تر است. »

چه زیباست شب

جمعه سی ام مرداد 1388

چه زیباست شب
برای چه زیباست شب؟
برای که زیباست


شبی جنجالی،
نبردی احمقانه،
رفتن، نرفتن، دیدن، ندیدن، گفتن، نگفتن ...
نبرد بر سر چه؟

از کدام می ترسی؟
تلخی ِ صدای خش دارم که غم می آفریند ...
یا
نفوذ چشمان ِ تاریک ِ بی فروغم که مسخ می کند ...

باشد،
تو پیروز ِ این بازی های مسخره ی روزگار
برای من، همین خندیدن، به حماقت کودکانه ات کافی است...

براستی که شب زیباست ...

از دریچه ای دیگر

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388

چندی پیش در این اندیشه بودم، که آیا
همه چیز، همانگونه است که ما می پنداریم؟
یا تفسیری دیگر نیز هست.

به احوالات خود، نگاهی گذرا انداختم؛
هیچ چیز نیافتم،
در هر خاطره که تأمل کردم،
فکر تفسیری دیگر و برداشتی نو،
ذهن و عقلم را به جدالی سخت کشید.

در نهایت، به حقیقت جمله پی بردم:
"چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید"

آری، برای نگریستن به هر چیز،
چندین دریچه موجود است.
و این تویی که دریچه ات را می یابی.

در ادامه از دریچه ای دیگر نگریستم ...


ادامه مطلب

صبح مردادی

جمعه نهم مرداد 1388
دیشب اصلا نخوابیدم
امروز واسه اوّلین بار تو تابستون، ساعت 6:30 از خونه زدم بیرون
هوا محشر بود، خنک
هنوز همه جا روشن نشده بود
تلفیق سکوت و زمزمه ی باد، لای برگ ها، خیلی لذّت بخش بود

صبح خیلی دلنشینی بود
یه صبح مردادی ساکت
جون می داد واسه مُردن!
تو این هوا، دمِ صبح
آخ که مُردن چه کیفی می ده!
 

پی نوشت: امروز چه روز خوبیه واسه مُردن!

به همین سادگی...

سه شنبه ششم مرداد 1388
متنی که می خوانید، مناظره ی دو دوست است
که یکدیگر را به خیانت متهم می کنند و جدا می شوند،
در حالی که هر دو فقط از هم دور هستند.



به سادگی هرچه تمام تر تمام می شود

به همین سادگی
تو می روی
من می روم
ما می شکند

تو میروی...
نمی دانم چرا؟
چرا با من این کرد؟
مگر چه کردم با او؟
می روم که او خائن است.

من می روم...
نمی دانم چرا؟
چرا خائن خواند مرا؟
من که دروغی نگفتم،
به جز تصادف بودن، آشنایی
می روم که او خائن است.

 تو می روی...
بازیگر خوبی نیستی!!
نقشه ات زیبا نبود!!
این راهش نبود!!
تو خائنی.

من می روم...
زندگی را بازی نمی کنم
جز شکار تو، نقشه ای نبود
این رسمش نبود
تو خائنی.

 تو می روی...
اشتباه کردی
جوابت اینست
خائن را طرد باید.

من می روم...
اشتباهم چه بود؟
شاید نباید
دوستت می داشتم!؟!
خائن را طرد باید.

به همین سادگی
تو می روی
من می روم
ما می شکند

 به همین سادگی می روند
با این که، هر دو در دل، یکدیگر را دوست دارند
و تنها برای آن که در زمین بازی کودکانه شان، زمین نخورند
زودتر، زمین را ترک می کنند.
و هرگز نخواهند فهمید
که چرا اینگونه شد...؟

بذار فکر کنم که ...

جمعه دوم مرداد 1388
کاش از اوّل نبودی، دلم برات، تنگ نمی شد
اون نگاه من، به اون نگاه تو، بند نمی شد
کاش از اوّل نبودی، چشمم به چشمت نمی خورد
اگه عاشقت نبودم، این دل، این طور نمی مرد


الان خیلی وقته که ازت بی خبرم
نمی دونم تو چه حالی داری
نمی دونم تو سرت چی میگذره
کی به کیه ...!؟

بذار فکر کنم تو هم داری به من فکر می کنی
بذار فکر کنم تو هم نگرانی
بذار فکر کنم تو هم هر شب داری خواب منو می بینی
بذار فکر کنم تو هم داری تموم خاطرات با هم بودنمونو، زیرو رو می کنی
بذار فکر کنم تو هم دلت برای صدام تنگ شده
بذار فکر کنم ...

اَی که هی ...
اصلا به کل فراموش کرده بودم که تو دنیای خودمم
تو دنیای منم چیزی جز رویا وجود نداره
رویا هم که واقعیت نداره...

حیف، رویای قشنگی بود
رویایی که توش، تو هم داری به من ... .

روزگار بدون تو...

پنجشنبه یکم مرداد 1388
روزگار بدون تو...

کف دست هایش را که باز می کرد خط های کج و معوجی را می دید
که بی هیچ تناسب و شباهتی بر روی هم در غلطیده بودند.
انگشتان بزرگ و هیبت دستانش، پدرش را جلوی چشمش تصویر می کرد.
او نیز بزرگ بود. مرد بود. او نیز می توانست پدری شود
و نسل بشر که هنوز چند میلیاردی ازش باقی بود،
می توانست چشم امیدی به  آینده ای پر جمعیت تر داشته باشد.


انگشت اشاره اش را روی تک تک خط ها می کشید
و به تقلید از کف بین ها چیز هایی می گفت:"این خط، خط عشقمونه،
همین درازه و اون یکی هم که کت و کلفت تره،
خط خوشبختیه و خب این یکی هم مال موفقیته..."


و همانطور که خط ها رو لمس می کرد، انگشتانش را در انگشتان او انداخت
و با آن صدای گرم و دلنشین همیشگی اش گفت:
- امید...

و همین یک کلمه کافی بود که دوباره موج خروشان چشمان امید،
چشمان منتظر او را در بگیرد و نگاه مهربانی که منتظرش بود، جوابش را داد.


- جان امید؟
- هیچی،...، فقط، فقط می خواستم بگم که...
- چی بگی...
- هیچی اصلا ولش کن...
- نه. بگو ببینم چیه؟
- هیچی فقط اگه یه روز، یه روز من پیشت نباشم اونوقت تو چی کار میکنی؟
- بازم خل شدی دختر؟این حرفا چیه...
- نه راستش رو بگو. تو بدون من چیکار می کنی؟ها؟
- ببین آرزوی زندگی من، امین آباد که میدونی کجاست؟
- خب...
- خب نداره دیگه، یه سویئت اونجا می گیرم
و واسه همیشه میرم و موندگار میشم.

- یعنی...
- آره همون. دیوونه ی دیوونه ی دیوونه. درست مثل همین حالا که دیوونه ام.
فقط با این فرق که با حرف زدن آت دوا درمونم می کنی
و آرامش رو به این پسره ی خل و چل بر می گردونی.

- امید...

و دست آرزو که این بار قدری فشرده شد و گرمی بوسه ای
که مهر تایید گفتار بی پیرایه ی یک دیوانه ی زنجیری عاشق بود.



پی نوشت:  امروز مامانم داشت از 118 شماره امین آباد و می پرسید...

وسعت دوستت دارم

دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود...
از جایم بلند شدم ،
پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط، چه صدای قشنگی دارد !
فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !
فهمیدم که عشق ،آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،
دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،
و جهان را در آغوش گرفتم...

پسین هر پنجشنبه

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
از عجایب ِ این پنج شنبه های بی پناه و پروانه
همین بس
که هنوز پیراهن من
جوری عجیب بوی دریا می دهد
من جوری غریب همین اخیرا احساس می کنم
که  پسین هر پنج شنبه ی انتظار
لهجه ی عقربه های ساعت دیواری
بوی سلام و صلوات می دهد

حالا هر کس نداند فکر می کند :
انگار قرار است تو بیائی
اما من دیگر
گول ِهمین باور ِ ساده را هم نخواهم خورد

گواه ادعای من هم
همین قاب عکس طاقچه نشین توست
که شاهد ِ خوش قولی من
بر سر ملاقات هر شب ِ گریه و گلایه بود.
باز هم گلی به گوشه ی جمال همین تنهائی
که از تو وفادارتر بود.

نه اینکه طعنه بزنم،
اما خدا به سر شاهد است،
که در تمام این ثانیه های پر همهمه ی پر سوالِ بی پاسخ،
تنهائی یک لحظه هم دست دلم را رها نکرد،
هر چقدر تو دورتر می شدی ُ
جایِ خالی ِدور  ِ تو نزدیک تر،
چشم دلم بیشتر به نور تنهائی سو می گرفت.

حالا نه گلایه ای از آن همه بوسه ی بی بازگشت ِ بی جواب
که هر روز به نشانی باد و هر چه باداباد برایت می فرستادم باقی مانده،
و نه شکایتی از آن همه نامه که نوشتمو ننوشتی.
می بینی که منت این هفت آسمان ِ بی ستاره را هم
به سر ِ هیچ بود و نبودی نگذاشته ام.

حالا اگر فکرمی کنی مقصد تمام جاده های دنیا،
جایی،حوالی همین خوش خیالی های توست،
این تو وُ این هم تمام جاده های بن بست دنیا،

من هم قول می دهم که از فردا،
پشت پای تمام مسافران دنیا گریه کنم.

شاید که بیایی

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
خیالی نیست
من با تاریکی مدارا میکنم

خدا تو را پشت قرص ماه برای من نگهداشته.
 
باید تقویم ورق بخورد
روزها و ماهها و سالها بگذرند.
 
تا… تو بیایی
بیایی
و به مخمل مات شبهایم ستاره بپاشی
و آنگاه
محرم عطر پیراهنم شوی
 
تو سهم من از قانون بی چون و چرای تقدیر هستی

بالاخره شروع شد

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
زمان، زمان من است
کمی دیر شده
ولی...
بگذار فکر کنم هنوز وقتی مانده است
از امروز تا زمانی که پسرک زنده باشد
می نویسمشان
....................................

مطالب این وبلاگ، تراوشات ذهن بیمار منه

بدون اسم "پسرک تنها"
کپی نکنش